![]() |
![]() |
|
| زندگی دوچیز بیشتر نیست: یا مرگ آرزو ... یا آرزوی مرگ... |
|
سجاد و سبحان و كوثر خيلي ميخوامتون |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم مهر 1388ساعت 19:24 توسط حمید رضا |
|
|
سلام
من اومدم اومدم تا دوباره از مرگ و تنهایی و خلوت و ... بگم به همین زودی می بینمتون |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 22:42 توسط حمید رضا |
|
|
سلام
سلامی که ازش اشک می باره اومدم که بهتون بگم بدبخت و بیچاره شدم در تاریخ ۲۸/۱۰/۱۳۸۶ که بدترین روز عمرم بود پدرم اون معدن وفا و مظهر صفا رو از دست دادم کمرم شکست و مرگ بر من عارض شد خدایا چرا اینقدر زود یتیم شدم چرا تو اول ۱۸ سالگی که وقت خوشی و جوونیم بود اینطوری شد،میگن مصلحت خدا این بوده ولی همین جا بهت میگم رسم مردونگی و صفایی که از تو شنیدم این نبود تازه داشتم حضور شادی رو تو زندگیم حس می کردم، شاید ما تو این دنیا واسه خوشی ساخته نشدیم شاید اومدیم تنها بمونیم،غم بخوریم بعد هم بمیریم نمیخوام ناشکری کنم ولی هر جا نگاه می کنم بی عدالتیت رو می بینم درست سالی که میخواستم خودم رو تو کنکور نشون بدم تکیه گاهم رو گرفتی (دمت گرم بی مرام) ممنون میشم اگه واسه شادی بابام یه فاتحه بخونین یا صلوات بفرستید |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:30 توسط حمید رضا |
|
|
سلللللاممممممممممم خوبین منم خوبم چه خبرا اومدم بگم دانش آموز خوب(( مطیع لامر استادش)) است منم از اونجایی که دانش آموز خوبی هستم مثل تو شینم درسمو بخونم تا ان شا... اونچه که لایقش باشم بدست بیارم ممنون آقای مسعودی (http://www.samsarayan.blogfa.com/) امیدوارم موفق باشین همتون رو می بوسم خداحافظظظظظظظظ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 15:22 توسط حمید رضا |
|
|
خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ... خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : نمي خوامت |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 19:16 توسط حمید رضا |
|
|
تنهايی را دوست دارم زيرا بی وفا نيست ... تنهايی را دوست دارم زيرا عشق دروغی در آن نيست ... تنهايی را دوست دام زيرا تجربه کردم ... تنهايی را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست .. . تنهايی را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايی هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 19:15 توسط حمید رضا |
|
|
ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ام مي کرد بهم چي گفت ؟ جايي که ميري مردمي
داره که مي شکننت نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم . تو تنها نيستي
توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري، قلب ميزارم که جا بدي، اشک ميدم که
همراهيت کنه، ومرگ که بدوني برميگردي پيشم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 14:45 توسط حمید رضا |
|
|
سلام عزیزانم
دستهای زحمتکش همتون رو می بوسم امیدوارم گلهایی باشید در باغ آرزوهایتان و اینو بدونین که خیلی ها هستند که عاشقتونن (خیال بد نکنین
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 23:5 توسط حمید رضا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 22:41 توسط حمید رضا |
|
|
سلام بچه ها
اومدم بگم خاک تو سر بچه های تجربی بیچاره معلمامون برامون کلاس گذاشتن اونوقت این خنگا نمیان به قول دوستم یه مشت لات ریختن تو کلاسمون خلاصه بهتون بگم نرین رشته تجربی حالا بازم دخترا بهترن ولی پسرا که نگو و نپرس (البته بجز من)اصلا قدر کلاس و معلم و .... ندارن البته آخرشم مرگ قبول نمی شن که حقشونه امیروارم این مشکل زودتر حل شه و بچه رشته تجربی هم مثل رشته ریاضی ها مملو از بچه درس خون باشه نه که هر کی از زندگیش سیر می شه میره تجربی خداحافظظظظ دوستای خوب خودم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 12:8 توسط حمید رضا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 21:56 توسط حمید رضا |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 22:17 توسط حمید رضا |
|
|
سلام
ای رهگذر با نگاه بی انتهایت به عمق تک تک حروف و واژه هایم بنگر و آرام آرام مرا همراه با این صفحه ورق بزن... و بعد به رسم روزگار مراو عمق نو شته هایم را به دست فراموشی بسپار... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 16:43 توسط حمید رضا |
|
|
گاه يک لبخند آنقدر عميق ميشود که گريه ميکنم گاه يک نغمه آن قدر دست نيافتني است که با آن زندگي ميکنم گاه يک نگاه آن چنان سنگين است که چشمانم رهايش نميکنند گاه يک عشق آن قدر ماندگار است که فراموشش نميکنم +-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+- يه روز وقتي به گل نيلوفر نگاه مي کردم ترس تموم وجودمو برداشت که شايد منم يه روزمثل گل نيلوفر تنها بشم. سريع از کنار مرداب دور شدم. حالا وقتي که ميبينم خودم مرداب شدم دنبال يه گل نيلوفر مي گردم که از تنهايي نميرم و حالا مي فهمم گل نيلوفر مغرور نيست اون خودشو وقف مرداب کرده دنيا را بد ساختند .......... کسي را که دوست داري تو را دوست ندارد کسي که تو را دوست دارد تو دوستش نمي داري اما کسي که تو دوسش داري و او هم دوستت دارد، به رسم و آيين هرگز به هم نمي رسيد و اين رنج است زندگي يعني اين............ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 19:18 توسط حمید رضا |
|